تنهایی
تنهایی بهتره
دلم گرفته امروز دیگه میخوام بمیرم نمی خوام زنده بمونم از وقتی که رفتی وتنهام گذاشتی فهمیدم عادت دنیا بی وفاییه فهمیدم که وقتی یه کسی و میبینی وبعد میخوای بهش دل ببندی میزاره میره وتنهات میزاره وبعدچند ین روزو شب توفکرش میمونی ولی اون که نمی دونه توفکرشی اونم داره خوابی واسه یه کسه دیگه میبینه ومیخواد دوباره یه بازیه جدیدوشروع کنه واسه همینه که میخوا تنها باشم وتااخرش خودم باشم ودیگه یواش یواش دارم یاد میگیرم که چه توری به این روزگاری که همش خیانت وپستی چه جور خودم وباهاش عادت بدم اگر فكرمي كني شكست مي خوري ، خواهي خورد. · اگر فكر مي كني جرات نداري، نخواهي داشت. · اگر مي خواهي برنده شوي ، اما فكر مي كني نمي تواني ، تقريبا به طور قطع نخواهي توانست. · اگر فكر مي كني خواهي باخت ، باخته اي. · از زندگي مي آموزيم كه موفقيت ناشي از اراده فرد است و تماما به وضعيت ذهني او بر مي گردد. · نبردهاي زندگي همواره به نفع فرد قويتر و سريعتر تمام نمي شود ، دير يا زود ، برنده كسي است كه فكر مي كند مي تواند. دیگه واسه تو عادی ام چرا فرق نداره می خوام برم از پیش تو چرا برات فرق نداره انگاری از گذشته مون دیگه بازی بسه می خوام برم از پیش تو چرا برات فرق نداره عاشق فداکار یه زوج خوشبختی بودن که همدیگرو خیلی خیلی دوست داشتن. یه شب وقتی این زوج خوشبخت سوار برموتورسیکلت ازمهمانی یکی ازاقوامشان برمیگشتند.مردجوان که کلاه ایمنی بر سر داشت.به زنش گفت کلاه روی از سرم بردارتا بتونم بهتر جلومو ببینم.زن کلاه رواز روی سرش برداشت وروی سرخودش گذاشت چون خواست شوهرش بود وطبق قراری که باهم گذاشته بودن که دلیل هیچ کاریو ازهم سوال نکن بدون سوال از شوهرش اینکار وکرد. دوباره شوهرش روشو به طرف زنش کرد واین بار ازش خواست که بگه چقدر دوستش داره.زن جواب داد به اندازه تموم دنیا.
فردا صبح روزنامه ها تیتری زده بودن با این مضمون در تصادف یک موتورسیکلت مرد جوانی فوت کرد
آری مرد جوان در آن دقایق پایانی عمر فهمیده بود که ترمز موتورسیکلت از کار افتاده وبا دادن کلاه ایمنی به همسرش جان خودرا فدای اوکرد.وبا سوالی که از او پرسید خواست که در آخرین دقایق عمرش با حسی مملو از عشق جان دهد... یک سوال زیبا ۴دانشجوکه خیلی به خودشون اعتمادداشتندیک هفته مانده به امتحانات رفتندسفر.وقتی برگشتندفهمیدن امتحان بجای ۳شنبه.۲شنبه برگزارشده تصمیم گرفتندپیش استادبرن تایه کاری براشون بکنه.به استاد گفتندروز۲شنبه ماشین ماپنچرشد وکسی نبود به ماکمک کنه به همین دلیل ما۲شنبه دیروقت رسیدیم استاد قبول کردفرداازاونهاامتحان بگیره.روزبعدکه اومدن تاامتحان بدن استادهرکدوم ازاونهاروتوی یک کلاس گذاشت.هر۴تابهسوال اول که۵ امتیازداشت جواب دادندوقتی برگه روبرگردوندن تابه سوال ۹۵امتیازی جواببدن دیدندسوال این بود: دیروزکدام یک از لاستیک های ماشینی که باان به مسافرت رفته بودیدپنچرشد؟ حالانظرتون راجع به دروغ چیه؟ سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.)) پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.)) پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.)) پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.)) پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.)) در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند. چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. بادیدن جسدقلب یدرومادرازحرکت ایستاد حتی زمانی که تردید داریم قلب مادریقین است با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا نداشت . . با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا نداشت . . گر محبت ثمرش سوختن و ساختن است یا به دنبال محبت سر خود باختن است من به میدان رفاقت گذرم از سر خویش تا بدانی که این حاصل دوست داشتن است .
سلام امروز میخوام دلمو واستون بازکنم
![]()
بسم اللهالرحمن الرحیم
دیگه منو دوست نداری
بگو واسه تو من چی ام
بود و نبود من برات
دیگه تمومه عشقمون
حرفی نمونده تو چشات
ازم نمی خوای بمونم
دوستم نداری به خدا
دوستم نداری می دونم
بهم نمی گی که نرو
اونی که تنهات می ذاره
هنوز دوستت داره تو رو
از اون دل شکسته مون
چیزی یادت نمونده و
دلت می خواد بگی برو
می رم بدونی عاشقم
دیگه تو راحتی گلم
تمومه من دارم می رم
ازم نمی خوای بمونم
دوستم نداری به خدا
دوستم نداری می دونم
بهم نمی گی که نرو
اونی که تنهات می ذاره
هنوز دوستت داره تو رو

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
------------------------------
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه! من سوختم
سوختن
اشک
ای اشک ، آهسته بریز که غم زیاد است ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم ، کسی یار کسی نیست . . .
| Design By : RoozGozar.com |



